
صبح بخیر
دخترم!
به عشق و
عدالت و ایران فکر نکن!
دارا
«ماکسیما» دارد، سارا «کفش» ندارد!
و امروز صبح
همزمان با آغاز «هفته دفاع مقدس»، «هستی» کوچولو، که ساعت شش از خواب بیدار
شده بود، در شش سالگی و سه سال قبل از رسیدن به سن «تکلیف»، برای پوشاندن
موهای سر از چشم «پسران» نامحرم، «مقنعه» پوشید، کیفش را برداشت، کفشش را
پا کرد، و سراپا خنده و شادی، با هزار ذوق و شوق، برای «آموختن» و «باسواد»
شدن، در «رمضانی» که بوی «مهر» می داد، بسوی «آمادگی» مستقر در نزدیکترین
دبستان دولتی، که یک بلوار و دو خیابان با «خانه» فاصله داشت رفت!...
هستی
کوچولو، بدون آنکه خود بخواهد و نقش و سهمی در «انتخاب» و «تولد» داشته
باشد، در زمستانی از زمستانهای دوران معروف به «اصلاحات» در «ایران» متولد
شد، و در پایان تابستانی از تابستانهای دورانی، که شعار «عدالت» حاکم است،
در «ایران» به مدرسه می رود، و اما نه مدرسه غیرانتفاعی در قسمت اعیان نشین
شهر، که به یک مدرسه دولتی و معمولی در قسمت مرکزی شهر، چرا که او باید
«بفهمد» مدرسه غیرانتفاعی، هر چند که تابلو و نام ائمه داشته باشد، طبقاتی
و نماد «فاصله» و «بی عدالتی» است، و متعلق به فرهنگ و مذهب شیعه نیست! و
من نمی دانم که او فردا، بخاطر این انتخاب، مرا مقصر خواهد دانست، یا رئیس
جمهور و وزیر آموزش و پرورش و استاندار را؟!
امروز صبح
زود، هستی کوچولو، که «نوآموز» است و نمی داند مفهوم «عدالت» و «قانون» و
«تبعیض» و «فاصله» چیست، لبخندش را برداشت، دست مادرش را گرفت، و بسوی
دانشی که در «دبستان» پنهان بود حرکت کرد، قسمتی از مسیر مدرسه را با
«اتوبوس» واحد و قسمتی را با «تاکسی» و قسمتی را «پیاده» رفت، و شوق مدرسه
نگذاشت، تا به پیاده شدن «هم کلاسی هایش» از اتومبیل های «پدر» و «مادر»
توجه و دقت کند، و خدا کند، که ظهر هنگام و در بازگشت از مدرسه، نپرسد
چرا؟!
شاید که
مهمترین نقطه تفاوت «انسان» با «حیوان»، مسئله «تربیت» باشد، و اما کودکان
«مظلوم» و «بیگناه» ما در «ایران امروز» کجا و چگونه «آموزش» می یابند و
«تربیت» می شوند؟!
امروز و
قبل از رسیدن به «بلوغ» و سن «تکلیف»، دوران «آموزش» دوازده ساله هستی
کوچولو با «خط کش» و «ترس از آب» در پشت دیوار زندان های آموزشی دخترانه
آغاز می شود، تا اگر توانست در پایان فصل تربیت آموزش و پرورش، از بند
«کنکور» رها شود و بگذرد، در «استخر» دانشگاه، همه خط کش ها را بشکند!
امروز و در
حالیکه حتی در سریال های «چهار گانه» بعد از افطار تلویزیون، «تجملات» و
«تشریفات» و «عشق» و علاقه «دختر و پسر» موج میزند و غوغا می کند، از هستی
کوچولو، که بهمراه بسیاری دیگر از دختران بزرگتر و کوچکتر از خود این
برنامه ها را تماشا کرده و الگو برداری و هم ذات پنداری می کند، و با
«مقنعه» به دبستان می رود، می خواهم و تمنا می کنم، که به «عشق» و دوست
داشتن و ازدواج خودسرانه و «میوه ممنوع» فکر نکند! و توقع مراسم
«خواستگاری» و «ازدواج» از نوع سیمای جمهوری اسلامی نداشته باشد! و براستی!
با این گرانی و تورم و برنامه های تربیتی شبکه های تلویزیونی جمهوری
اسلامی، هستی های ما، امید و آرزوهای ما، دختران و پسران کوچک ما، چگونه و
کجا و برای چه تربیت می شوند؟!
دخترم!
هستی
کوچولو!
اولین نامه
ام را برای تو با «نه» و «نکن» شروع کردم، تا به این «نه ها» که انواع و
اقسام مختلفی دارند عادت کنی، چرا که تو از امروز «نکن ها» و «نرفتن ها» و
«نگفتن ها» و «ندیدنها» و «نشنیدنها» را یاد می گیری، با «نه» تربیت می
شوی، و من فقط متاسفم، که نمی دانم چه باید بکنم، اما اگر می خواهی «زنده»
و شاد باشی، هیچگاه در تمام عمر رنج و زجر نکشی، و بدبخت و غمگین نباشی، به
«عدالت» و «عشق» و «ایران» و «زندگی» ، فکر نکن! و به «صداقت» و «انسانیت»
توجه نکن!
آری دخترم!
همه راز
«هستی» و «نیستی» در «آری» و «نه» است، و ای کاش که یاد بگیری و چنان
«پرورش» یافته و «تربیت» شوی، که بفهمی و بدانی، کی و چه زمانی، «نه!» و
«آری!» بگویی...
دخترم!
وقتی یک
روزی معلمت گفت بنویس دارا انار دارد، سارا انار ندارد، تو بنویس دارا
ماکسیما دارد، سارا کفش ندارد!
دخترم!
یک زمانی
معلمت به تو خواهد گفت: دو دو تا چهار تا می شود، تو بشنو و بنویس و قبول
کن، اما باور نکن!
دخترم! روز
اول مدرسه بر تو «مبارک» باشد، بسیار خوشحالم که تو امروز، نمی توانی این
نامه را بخوانی! و اما فردا که توانستی بخوانی، مطمئنم که منظورم را خواهی
فهمید!
محمد رضا
شوق الشعراء 31/6/86 یزد