|

پایانی بر
مصاحبه سید عباس شاهدی
بخدا دارم
کم کم پشیمون می شوم! که چرا رفتم تو این خط !......
و چند روزی
است که در بسیاری از لحظات، این جمله آخر شاهدی، بدجوری فکرو ذهنم را به
خود مشغول کرده و به طپش و درد قلبم افزوده است، براستی اگر شاهدی و شاهدی
ها و امثال شاهدی ها، در بهترین سالهای عمر و جوانی، برای دفاع از میهن
اسلامی، به جبهه و جنگ نرفته بودند، و در بازار مانده و به شغل و کار
خودشان ادامه داده بودند، امروز! وضعیتشان اینگونه بود؟!
شاهدی همچون
بعضی دیگر از شاهدی ها، در لحظاتی، خودش را با همکارانش که در سالهای جنگ،
در گوشه سنگربازار خزیده و به ترکش های منفعت چسبیده بودند مقایسه کرده، و
به میلیون و میلیارد و برج هایی که آنان در طول سالهای دفاع مقدس ساخته
اند، و زانتیا و ماکسیماهایی که سوار می شوند اشاره می کند، و بغض و شک،
همه وجودش را پر می کند.
و وقتی
روبروی رایانه ای که به یک ویروس بند است می نشینم، و با قلبی که به یک حرص
کوجک دیگر بند است، می نویسم، و به سایتی که به یک فیلتر بند است می سپارم،
همچون شاهدی از خودم می پرسم، که چرا رفتم در خط خواندن و نوشتن، و راه
نوشتن و فرهنگ را انتخاب کردم؟!
چند روزی
بنا به مصلحت! قسمت دوم مصاحبه با شاهدی را که با «تلطیف های زیاد» آماده
کرده بودم، در سایت ارائه نکردم، تنها فقط بخاطر اینکه، آخرین بارقه امید،
در قلب شاهدی نشکند. چرا که او فکر می کند با ارائه شدن این مصاحبه و گفته
شدن حرفها، قرار است اتفاقی در حد معجزه بیفتد، و زندگیش سامان بگیرد، و
اما او که خوشبینانه به سایت و قلم ما نگاه می کند، نمی داند که این «سقا
خانه» خشک است، و صاحب سقاخانه، خودش وضع و دردش از او بدتر و بیشتر است، و
معجزه این سقا خانه، بینا کور کردن است و نه کور شفا دادن...
آری اگر
بجای کتاب، خاک خریده، و بجای نوشتن و خواندن، در بازار مانده بودیم، امشب
اینگونه با بیم و دلهره خواب نمی رفتیم، و اما وقتی پای هدف و انگیزه به
میان می آید، مسئله بسیار فرق می کند.
شاهدی
بهرحال معامله ای با خدا و انقلاب کرده است، و اجر و مزدش را یک زمانی و به
یک نحوی می گیرد، و اما ما برای چه و که نوشته ایم، و چه اجر و مزد و
دستمزدی و از چه کسی دریافت خواهیم کرد؟!
سود و
دریافتی ما پس از سالها نوشتن، یک جریمه پرداخت شده دادگاه، و یک جریمه
تعلیقی، و هزاران جلد کتاب سوخته «نامه ای برای امشب» بوده است، و کلی تهمت
و افتراء و بهتان...
و در این
هنگامه، شاهدی با لبخند و صفا و سادگی و حرفها و درد دلهایش، وظیفه ما را
سخت بیشتر کرده است، حرف ها و دردهای گفته شده اش باید نوشته شود، اما برای
که و به چه قیمت؟!
شاهدی می
خواهد نامه ای که به رهبری و برای رهبری نوشته در سایت عنوان شود، می خواهد
از حقش دفاع کند و حق از دست رفته اش را به دست بیاورد، و اما ما چه کمکی
می توانیم به او بکنیم؟! چگونه می توانیم دستش را بگیریم و با او راه
برویم؟!
شاهدی یک
نمونه کوچکی است که گوشی برای شنیدن حرف هایش پیدا کرده است، و اما شاهدی
هایی، با زندگی هایی بمراتب سخت تر و دردهایی بس بیشتر، هنوز هستند، که
صدایشان را نشنیده ایم و نباید که بشنویم....
باید برویم
بخوابیم. باید چشمها را ببندیم. باید گوشها را بگیریم. سخت خسته ام. و چاره
ای جز تکرار آخرین جمله شاهدی ندارم... بخدا دارم کم کم پشیمون می شوم! که
چرا رفتم تو این خط !...... |