حكايتي از گذشته، براي بعضي از مديران و مسئولان و بازاريان امروز

نكن، تا نگن!

بد نكنيد، تا بد نگويند!

پيرمرد مغازه دار قديمي، جلوي مغازه اش نشسته بود و از ارزاني و فراواني و كيفيت اجناس در گذشته تعريف مي كرد، و مي گفت: چهل- پنجاه سال پيش، از استانهاي همجوار يزد، در فصلي از سال، گله داران روغن گوسفند به يزد مي آوردند و در فلان كاروانسرايي، چند روزي مشك هاي روغن گوسفند را كنار كاروانسرا مي چيدند و يك من (شش كيلو) شصت تومان مي فروختند، و اما بعد چند روز كه مي خواستند به ديار خود بازگردند، به اجبار باقيمانده روغن ها را كيلويي چند تومان ارزانتر به صاحب كاروانسرا كه منتظر ارزان خريدن بود مي فروختند و به ولايت خود برمي گشتند، و اما حاجي ... كاروانسرادار، بخاطر سود بيشتر، دور از چشم مردم، روغن هاي گوسفندي را كه ارزان خريده بود، مي برد در يكي از اتاق هاي كاروانسرا و با روغن هاي معمولي مخلوط مي كرد و آن را به اسم روغن خالص گوسفند و به قيمت روغن خالص گوسفند مي فروخت؛ يك روز چند تن از مشتريان كه متوجه ناخالصي روغن گوسفند شده بودند، روغن ها را پس آورده و با داد و فرياد از حاجي پولشان را پس گرفتند و به حاجي بخاطر تقلب در روغن بدوبيراه گفتند و رفتند، و حاجي با قيافه حق به جانب، به دالان دار كاروانسرا كه شاهد و ناظر كارهايش بود گفت: ببين مشتي عباس! اينها چه حرف ها و تهمت هايي به من پيرمرد مي زنند، و دالان دار صاف و ساده كاروانسرا، كه فقير و كارگر حاجي و حلال خور بود، در كاروانسرا راه مي رفت و فرياد زنان مي گفت: حاجي! نكن، تا نگن!

آري! بد نكنيد تا بد نگويند

محمد رضا شوق الشعراء 22/3/ 87 يزد

 

 

سایت خبری شب نیوز